خیابان، کوچه، یک پیادهرو. آسمان ابری گرفته خورشید ناپیدا، تنها نوری ضعیف از پشت ابری در افق نارنجی صورتی سرخ دمِ غروب. رو به شب. قدم میزدم. روان روی سنگفرشِ خیس از نمنمِ بارانِ چند ساعتِ پیش، هوا سرد، آسمان سرخ. خورشید ناپیدا. از هر طرف گویی صدای نالهایی نفیرکشان، ضجهایی. فریاد داد هوار، در سرم جنگی. مرد زن عابر از کنارم شلوغ همهمه. جملههای بیمعنی صدایشان چون پتک بر فرق سر عذاب رنج. شکافی روزنهای جایی نایی فراری از این سرای نفسکُش. از هر درش به جهنم راهی، پنجرهاش رو به آتش تیر گلوله خون، ندا. نیست ناجی. بیهوده صبر انتظار. لخت عریان پیکر بیجان افتاده بر سنگفرشِ خیس از نمنمِ بارانِ چند ساعتِ پیش، سرخ. خورشید ناپیدا. نه پناهی نه گناهی نه هیچی، هیچی که آسمان آبیتر از آسمان سرخ از گلوله. همه فریاد همه تن چسبیده به هم انگار مشت افراشته بر آسمان. که نادیده هرگز انگار که کور بیخبر واعظ مفتیِ شهر این همه سبز. همه افراشته همه انگار که یک تن یک چشم یک همراه یک فریاد نه تنها که تنها تویی. انتها پایان بنگ، سوزن به بادکنک، پرت. همه انگار سبز انگار که نه حتماً سبز. تو خواهی سرود.
مدتی است که دیر به بستر میروم. گاهی هنوز چراغ را خاموش نکرده، چشمانم چنان زود بسته میشود که فرصت نمیکنم با خود بگویم: " دیگر بخوابم." و نیم ساعت بعد، از فکر این که زمانِ خوابیدن است بیدار میشوم؛ میخواهم کتابی را که میپندارم به دست دارم کنار بگذارم و چراغ را خواموش کنم. در خواب هم چنان به آنچه تازه خواندهام میاندیشم، اما این اندیشهها حالتی عجیب به خود میگیرد؛ به نظرم میآید خودم آن چیزی باشد که کتاب دربارهاش سخن میگوید. و یکی از همین شبها بود که خیال کردم یک درختم:
ماه کامل بود که واپسین برگ از من جدا شد و بر زمین افتاد. باد میوزید، پاییز بود. برگهایم همه زرد شده بودند و یکی یکی کنده و به زمین ریخته شده بودند. تنها یک برگ مانده بود و همان هم، ماهِ شبِ چهارده بالای سرم بود که افتاد و مرا بیبرگ کرد. لخت و عور. و باد همچنان میوزید. وزش باد را با تمام ذراتِ بدنم حس میکردم. سوز بود و سرما.
سایهام هم هر روز، همزمان با ریختن برگهایم کوچک و کوچکتر میشد و رو به محو شدن بود. سایهام: تنها همدمِ من. البته پرندگانی هم بودند که گاهی همدم و همصحبت ِ من میشدند. اما آنها هم دیر زمانی بود که کوچ کرده بودند وتنها همین سایه برایم مانده بود و اکنون هم جز خطی لاغر و باریک چیزی دیگر ازش نمانده و با همان هم صبح را شب میکنم و شب را ... و شبها ...، تنها، تنهاییام برایم مانده که آن را هم با ماه قسمت میکنم و لعنت به شبهای ابری، لعنت به شبهای ابری. من ماه را دوست دارم، ماهِ شبِ چهارده.
Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel
Is just a freight train coming your way
چشمهایش را باز کرد .تاریکی، سیاهی، ظلمت، واژه هایی بودند که بعد از گشودنِ چشمهایش - پس از مدتها بسته بودن - از ذهن او عبور کردند. آنگاه تنها چیزی که دید تاریکی بود. - یا بهتر است گفته شود: چیزی که ندید تاریکی بود، چون تاریکی نتیجه ندیدن است و نه دیدن. پس هیچگاه نمیتوان تاریکی را دید، در واقع عدم دیدن است که تاریکی رخ می دهد. - تاریکی محض. و به آن واژهها اضافه کنید: نا امیدی. برای مدتِ زیادی، سالهای سال، تاریکی او را احاطه کرده بود و انگار هیچ راه فراری هم نداشت.
ناگاه از دور نوری دید. نوری که انگار از درزی خیلی کوچک عبور میکرد و به چشمان او وارد میشد. درز هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شد. از فرط خوشحالی فریاد کشید و در ذهن واژهسازش به دنبال کلمهایی برای بیان احساسش گشت و پیدا کرد و فریاد زد: رستگاری، رهایی از تاریکی.
نور به او، نزدیک و نزدیکتر می شد. از فرط خوشحالی دیگر هیچ صدایی را هم نمیشنید و حتی چشمانش را هم بسته بود و فقط به نور فکر میکرد و رستگاری. نور چنان نزدیک شده بود که سطح پشت ِپلکهایش را قرمز کرده بود. خندهایی بر لبش نشست و دستانش را گشود و خود را برای غوطهور شدن در دریایی از نور آماده کرد. خود را در دریایی از نور تصور کرد.
ولی بعد از آن، تنها صدای بوقی آمد و صدایی ناشی از برخوردِ جسمی سخت با قطار مخصوص حمل بار.
***
پینوشت 1 : شعر اول برای گروه METALLICA است، آهنگِ NO LEAF CLOVER.
پینوشت 2 : وضعیتِ من در ماهِ خردادِ امسال، بسیار شبیه به همین بود، لعنت.
پینوشت 3 : از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راهِ بینهایت
زمانی که بچه بودم پاککنی داشتم که بیشتر از یک پاککن بود، یعنی به جز پاک کردن غلطهای دفترم، چیزهای دیگری هم میتوانست پاک کند از جمله دیوار خانهمان. این را زمانی متوجه شدم که میخواستم خطخطیهایی را که روی دیوار کشیده بودم، پاک کنم. وقتی داشتم آنها را پاک میکردم، متوجه شدم آن قسمت از دیوار همراه با خط خطی ها دارد پاک می شود. کنجکاو شدم و شروع کردم بیشتر پاک کردن تا اینکه قسمت کوچکی از دیوار محو شد اندازۀ یک سوراخ کوچک و توانستم پشت دیوار را ببینم. چیزی را که میدیدم، نمیتوانستم باور کنم. باور ناپذیر بود که پشت دیوار ما چنین جایی باشد، آسمانِ آبیِ آبی، دشتهای سرسبزِ سبز، رودخانه، آبشار، اصلا خود بهشت بود. از فردای آن روز هر روز مقداری از دیوار را پاک میکردم. میخواستم آنقدر پاک بکنم تا بتوانم از دیوار رد بشوم و آنجا را از نزدیک ببینم. پاک کردنش خیلی سخت بود، باید خیلی فشار میدادم. من هم که در آن سن و سال ضعیف بودم، خیلی طول کشید تا توانستم یک سوراخ نسبتاً بزرگ درست کنم. ولی در آن موقع هم من بزرگتر شده بودم و نمیتوانستم از سوراخ رد بشوم و هم پاککنم تمام شده بود و بیشتر نمیتوانستم پاک کنم. بعد از آن هم، هر چه که میگذشت سوراخ به تدریج محو میشد.
***
کودک: رویا. بچه که بودم رویا پردازی قوی بودم. از این رویا پرواز میکردم به اون رویا و از اونجا به یه جای دیگه. همش مشغول پرواز بودم. و حالا تنها ها کردن برایم مانده. بروم روی شیشه پنجره مان ها کنم و رویش بنویسم رویا. همین. هیچی دیگر نمانده. دیگه کمتر سراغ رویا میروم و یا شاید رویا دیگر سراغ من نمی آید. از نشانه های بزرگ شدن است دیگر. و من چقدر از بزرگ شدن بدم میآید.
بیدار میشوم، شاید، به هر حال چشمانم را باز میکنم. قبل از آنکه بلند شوم از رختخوابم، غرق در فکرم، در فکرخوابم، که چه باشد آن چه خوانندش خواب؟ وقتی در خوابیم به کجا میرویم؟ اگر روزی در خواب گیر کنیم و دیگر بیدار نشویم و هیچ راه فراری هم نباشد، هان؟ چه میشود؟ تا ابد در خواب زندانی شویم. ... فکرش رو بکنید ...؟؟؟ ... من که میگم: چه هیجان انگیز ... اینطوری هر وقت که اراده کنم میتوانم پرواز کنم - مگر شما در خوابتان نمیپرید!- بی وقفه شروع کنم به رقصیدن بی آنکه خسته شوم، شاهزاده باشم و اسبی داشته باشم سفید همچون برف، شاخدار. با اسبم بتازم به سمت شهر ِده دروازه. شاهزاده خانم خوشگل و ناز شهر با یک نگاه عاشقم میشود. و مرا یک فنجان قهوه دعوت میکند به کافه پری دریایی. اسبم را دم در میبندم و داخل میشویم. شروع میکنیم به گل گفتن و گل شنیدن ... و بعد ... صورت هامان نزدیک هم میشوند و لبهامان ... بنگ ... اینجا دیگه از خواب میپرم، لعنت. با کله سقوط میکنم این ورِ قضیه. بیدار میشوم دیگر. بیدار میشویم؟!؟ در همین فکرم. که بیداریم یا که در خوابیم " شبی در خواب دیدم که پروانه ایی شدم و به پرواز درآمده ام. اکنون نمیدانم انسانی هستم که خواب دیده پروانه است یا پروانه ای که خواب میبیند انسان است-چانک تسئو، حکیم چینی" حالا من هم نمیدانم همان شاهزاده ام با اسبِ سفید که دارد کابوس میبیند یا نویسنده این بلاگم که شبها خوابِ شیرین میبیند و یا هم من و هم چانک داریم چرت میگیم !
***
خورشید طلوع کرده، صبح شده دیگر، بلند میشوم و میروم سراغِ زندگی: صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
اینجانب آقای ع. قرار است در این مکان-گوش شیطون کر- بنویسم، از همه جا و هیچ جا. لطفا در مقابل درب پارک نکنید. خطر پنچر شدگی. آشغال هاتون رو هم اینجا نریزید، لطفا.
پنچر ... هه هه ... خودم هم پنچرم ... زاپاس هم ندارم ... پیچر گیری خوب سراغ ندارید
راستی داشت یادم میرفت: دور فلک درنگ ندارد شتاب کن