تبليغاتX
دست‌نوشته‌های آقای ع. - تو خواهی سرود

خیابان، کوچه، یک پیاده‌رو. آسمان ابری گرفته خورشید ناپیدا، تنها نوری ضعیف از پشت ابری در افق نارنجی صورتی سرخ دمِ غروب. رو به شب. قدم می‌زدم. روان روی سنگ‌فرشِ خیس از نم‌نمِ بارانِ چند ساعتِ پیش، هوا سرد، آسمان سرخ. خورشید ناپیدا. از هر طرف گویی صدای ناله‌ایی نفیرکشان، ضجه‌ایی. فریاد داد هوار، در سرم جنگی. مرد زن عابر از کنارم شلوغ همهمه. جمله‌های بی‌معنی صدایشان چون پتک بر فرق سر عذاب رنج. شکافی روزنه‌ای جایی نایی فراری از این سرای نفس‌کُش. از هر درش به جهنم راهی، پنجره‌اش رو به آتش تیر گلوله خون، ندا. نیست ناجی. بیهوده صبر انتظار. لخت عریان پیکر بی‌جان افتاده بر سنگ‌فرشِ خیس از نم‌نمِ بارانِ چند ساعتِ پیش، سرخ. خورشید نا‌پیدا. نه پناهی نه گناهی نه هیچی، هیچی که آسمان آبی‌تر از آسمان سرخ از گلوله. همه فریاد همه تن چسبیده به هم انگار مشت افراشته بر آسمان. که نادیده هرگز انگار که کور بی‌خبر واعظ مفتیِ شهر این همه سبز. همه افراشته همه انگار که یک تن یک چشم یک همراه یک فریاد نه تنها که تنها تویی. انتها پایان بنگ، سوزن به بادکنک، پرت. همه انگار سبز انگار که نه حتماً سبز. تو خواهی سرود.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1388ساعت 13:50  توسط آقای ع.  |